اگه ذهن ناقصم یاری کنه...تو ماشین از سعداباد برمی گشتیم که بحثی بین من و همسر شروع شد که شروع کننده اش اون بود.. علیرغم اینکه بشدت مخالف بحث کردم جلوی کارنم، ولی باید یه حرفایی رو میزدم و انتقاد می کردم.. کارن که فهمید مشکلی اینوسط هست طبق معمول مداخله کرد تو بحث... یک نصیحت هایی به پدرش می کرد که ما دهنمون وا مونده بود... مگه میشه یه بچه ۷ ساله اینجور عقل و منطقی داشته باشه؟! به من می گفت بابا همینجوریه،مدلش اینجوریه... مثل برادرش.. اینا حرف نمیزنن.. ازش نخواه که عوض شه.. این اینجوری بدنیا اومده و اگه تو عوضش کنی دیگه این نیست!!! مثلا من اگه عوض شم دیگی اینی که هستم نیستم!!!!! بعد شروع کرد به نصیحت کردن همسر که باید با زنت خوش اخلاق باشی باید لوسش کنی نازش بدی!! می گفت کلا بابا رفتارش با من خیلی بهتر از رفتارش با مامانه... خوش اخلاق تره و لوس لوسی تر حرف میزنه... بهش طرز رفتار با زن رو یاد می داد و تهدیدشم کرد اگه یه بار دیگه مامانو اذیت کنی بهت غذا نمیدیم!!!!دهن هر دومون بهز مونده بود و همین حرفای این فسقلی ما رو به خنده واداشت و روزمونو که داشت مزخرف تموم میشد حسابی ساخت... چقدر شکر کنم بابت این فرشته ی اسمونی که خدا بهمون داد؟ شیرینی زندگی، امید زندگی...
برچسب:
نویسنده: زهرا سامانی
تاريخ: يکشنبه
3 دی
1402 ساعت: 19:26